تبليغاتX
روزشمار نی نی

Birthday-Countdowns
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers
جمعه 1389/05/22

پارمیدا خانم ما هم ۲ ساله شد. مامان بزرگ و خاله ها و شوهرخاله های پارمیدا به اتفاق دایی مهدی زحمت کشیدند و اومدند تهران فقط برای اینکه تولد فرشته کوچولوی ما رو جشن بگیرند. پارمیدا و من خیلی ازشون ممنونیم. مخصوصا خاله مینا که اصلا فکر نمی کردم بتونه بیاد با وجود کار و مشغله زیادش اون همه راه رو از اصفهان اومد اینجا.... به ما که خیلی خوش گذشت امیدواریم که به اونا هم خوش گذشته باشه.

تولد ۲ سالگی پارمیدا یه حسن دیگه هم داشت و اون حضور دوستای گل پارمیدا یعنی همبازیهای جدید پارمیدا بود که همشون تو ساختمان خودمون زندگی می کنن و هم پارمیدا خیلی دوستشون داره و هم اونا خیلی پارمیدا رو دوست دارن....

عکسای زیادی فعلا از تولد پارمیدا ندارم به جز چند تا که خاله مینا برامون فرستاده. آخه عمو رضا زحمت عکاسی رو روز تولد به عهده داشت و ....

فعلا همین چند تا عکس به اضافه چند عکس جدید از پارمیدا رو می ذارم:

 

 

 

 

 

 

                              

 

اینهم عکسای وقتی که پارمیدا با سر رفت تو کتاب! 

 

            

 

          

 

          

نوشته شده در ساعت 19:2 توسط پارمیدا |
چهارشنبه 1389/04/16
پارمیدا حالا دیگه اینقدر بزرگ شده که نمی دونم کدوم کارش رو براتون تعریف کنم. خیلی صحبت کردنش پیشرفت کرده. تقریبا دیگه همه چی می گه.

پرسش های کنجکاوانه اش هم شروع شده. این چیه؟

چی شده؟؟؟

یه من و بابایی اش تو آشپزخانه داشتیم رو زمین دنبال یه تیکه شیشه شکسته که افتاده بود می گشتیم. هر دو نشسته بودیم و سرمون گرم کارمون بود که یهو پارمیدا اومد نشست کنارمون و سرش رو کرد زیر کابینت -آخه اون موقع داشتیم زیر کابینت رو می گشتیم- و با یه لحن بامزه ای گفت : "چی شده؟"

وقتی هم پای تلفن داریم صحبت می کنیم می پرسه: مثلا بابا سی با گا؟ یعنی بابا چی میگه؟

 

البته به سیب زمینی هم می گه "سی باگا" ولی حالت گفتنشون با هم یه کم فرق داره.

 

خلاصه خیلی قشنگ با تلفن صحبت می کنه. هر کسی رو می بینه تو کوچه و یا ساختمون سیصد بار سلام می گه تا طرف خسته شه!!

عاشق خوردن بستنی ، شربت، پاستیل، هندوانه است.

از بین غذاها سبزی پلو با ماهی رو (البته ماهی غزل آلا) رو از همه بیشتر دوست داره، بعدش مرغ و ماکارونی و  گوشت کبابی....

 

تازگیها گیر داده به دوچرخه ، البته هنوز براش نخریدیم تصمیم داریم واسه تولدش حتما براش بخریم.

بچه ام خیلی اجتماعیه عاشق مهمونی رفتن و مهمون اومدن. پسر عموهاش رو خیلی دوست داره به خصوص پرهام و بامداد رو.

به مامانش تو همه کارا توبک (کمک) می کنه.

یکی دو تا شعر بلده البته با کمک ما می خونه. وقتی هم کتاباشو براش می خونیم خودش همکاری می کنه....

به نقاشی و کتاب خیلی علاقه داره.

تازگیها هم می گه می خوام برم مدرسه درس بخونم دکتر بشم . بهش می گیم اونوقت چی صدات می کنن میگه دکتر ضضایی!

نوشته شده در ساعت 12:43 توسط مامان میتی |
چهارشنبه 1389/03/19

 

 

                       

 

                     

 

                                     

                                    تولد بابایی پارمیدا

----------

پارمیدا در حال ناخنک زدن به سفره هفت سین مامان بزرگ

 

 

 

نوروز ۸۹- ساری - پارمیدا منتظر کباب!

 

 

 

بهار ۸۹ - پارمیدا در حال ماکارونی خوردن!

 

 

 

پارمیدا تو چادرش

 

 

پارمیدا بعد از خوردن شوکو (شکلات)

 

 

پارمیدا کوزت!

 

 

ژست ماکارونی!

 

 

۳۰ فروردین ۸۹ - تولد بابایی

 

 

هشششش - پارمیدا نی نی لا لا

 

 

پارمیدا بلال می خوره

 

 

باز هم ...

 

 

پارمیدا شاب (نوشابه آبکی) می خوره؟

 

 

پارمیدا و عموزاده ها - نوروز ۸۹

 

 

 پارمیدا در حال خورده کباب

 

نوشته شده در ساعت 11:2 توسط مامان میتی |
یکشنبه 1388/12/23
سلام

می خوام یه کم از خودم تعریف کنم...

آخه مامانم که نمیاد تعریف کنه من چقدر بزرگ شدم. چون دختر خوبی هستم یکی یکی براتون می گم:

۱. اول اینکه دیگه تقریبا تمام کلمات رو می تونم بگم. البته بعضی هاشونو یه جوری می گم که فقط مامان و بابا می فهمن  

۲. کلی نای نای یاد گرفتم و با این هنرم برای مامان و بابا دلبری می کنم. تازه یه وقتایی برای اینکه حواس مامان و بابا رو پرت کنم که یادشون نیفته چیکار کردم (مثلا وقتی میرم سراغ ظرف شکر) شروع می کنم قر دادن...

۳. بلدم از ۲ تا ۴ بشمرم ولی مامان هر کاری می کنه عدد یک رو نمی گم.

۴. کلی به مامانم کمک می کنم تو سفره پهن کردن و آوردن ظرفهای غذا....

۵. کلی به نظافت و پاکیزگی اهمیت می دم. اگه جایی آشغال ببینم زودی بر می دارم و می اندازم تو سینک ظرفشویی. اگه خیلی زیاد باشه به مامان می گم جارو بزنه.....

۶. وقتی دستام کثیف میشه به مامان میگم  اونا رو بشوره.

۷. خیلی آب بازی و حموم کردن رو دوست دارم.

۸. تازه دیروز هم با مامان رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم... یه عالمه هم خوشگتر شدم.

۹. امروز هم با مامان و بابا می خوام برم بازار تا برام  لباس عید بخرن.  

پس تا دیر نشده من برم ...

بای

     

 



نوشته شده در ساعت 14:11 توسط پارمیدا |
یکشنبه 1388/12/02
فضولی تو آشپزخونه:

ناسا (نقاشی):

 

 این هم دو تا ژست قشنگ:

 

 

 

نوشته شده در ساعت 14:21 توسط مامان میتی |
چهارشنبه 1388/09/25

سلام

يه عالم دلم تنگ شده بود كه بيام اينجا، مامان من تازگيها خيلي بد شده اصلا به فكر من نيست....

نه خودش مياد چيز مي نويسه و نه مي گذاره من بيامو حرفاي دلمو بزنم....

يه مدتيه هوا خيلي سرد شده مامان منم ياد گرفته هي ميره حسن آباد!!!!! و كاموا مي خره و هي مي بافه هي مي بافه . من كه خيلي ناراحتم از دستش .... 

البته براي من هم يه عالمه چيزا قشنگ بافته براي زمستونم كه وقتي ميرم بيرون سردم نشه. 

اين رو هم بگم كه تازگيها مامان و بابا منو اصلا بيرون نمي برن فقط تا خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ، فكر مي كنن من نمي فهمم خودشون  كجا ميرن ددر و الكي منو گول ميزنن كه ددر خونه بابابزرگههه 

 

راستي من يه عالمه چيزا بلدم  كه مامانم هنوز در موردشون هيچي نگفته

من صداي ببعي ، هاپو ، گاو و خروس و پيشي رو بلدم

ببعي ميگه:  بعععععععععععع بعععععععع

هاپو ميگه: هاپ هاپ

پيشي ميگه: معووووو

گاو ميگه: ممااااااا

خروسه ميگه: قوقوقوقققق

 

  

 

------

تازه چند تا كلمه ديگه هم بلدم مثل سيبه (سيب) ، آبه ، موووو (موز)، الوو ، داغغهه، دا (چايي)، لالا، جيش، نون، ما (ماست)، تووو (ترش)، پيشي، هاپو، ني ني، ناي ناي و .....

تازه وقتي گوشي تلفن رو دستم مي گيريم يه عالمه چيزاي ديگه هم ميگم كه مامانم نمي فهمه . اصلا هم نمي ذارم مامانم حرف بزنه، اگه گوشي رو بهم نده

.

.

.


Get yours at SweetIM.com

 من عاشق بازي كردن با ني ني ها هستم، هر جا ني ني ميبينم كلي ذوق مي كنم، حتي اگه تو تلويزيون باشه

دو سه تا رنگ هم مامان و بابا يادم دادن، رنگ زرد و قرمز و آبي.

عاشق بازي كردن با وسايل آشپزخونه هستم

دوست دارم خودم در رو با كليد باز كنم

دوست دارم همش آهنگاي شاد بذارن تا من ناي ناي كنم.

فعلا ديگه خسته شدم. مامانم چند تا عكس جديد ازم گرفته كه فرصت كرد مي گذاره ...

با  با (باي)

  

نوشته شده در ساعت 8:12 توسط پارمیدا |
شنبه 1388/08/23
سلام

بعد از دو ماه اومدم عكس بذارم

اول عكس تولدش:

 

اينجا اولين هديه تولدي كه گرفته رو بغل كرده....

 

اينجا هم اومده اداره پيش مامانش (البته عكس مربوط ميشه به تابستاني كه گذشت):

 

اينم يه عكس از ژست پارميدا خانم:

نوشته شده در ساعت 14:0 توسط مامان میتی |
دوشنبه 1388/06/30
فكر كنم يه ۴-۵ ماهي هست كه وبلاگ پارميدا رو آپ نكردم.

دخترم منو ببخش آخه اين چند وقته خيلي خيلي سرم شلوغ بود. يه عالمه كار تو اداره و خونه سرم ريخته بود و كلي فكرم مشغول بود. تو اين مدت كلي اتفاق افتاده كه شايد نشه همشون رو توضيح بدم. مهمترين اتفاق تولد يك سالگي پارميدا بود. دخترم حالا ديگه كلي بزرگ شده و كلي كاراي جديد ياد گرفته.....

اول اينكه يه غذا خور حسابي شده و حالا ديگه تقريبا سر سفره كنار مامان باباش ميشينه و اصرار داره كه خودش غذا بخوره .....

دوم اينكه دخترم راه ديگه حالا خودش راه مي ره....

سوم اينكه چند تا كلمه جديد مي گه... كه با مزه ترينش "چيه" است...

هرچي مي بينه ميگه "چيه؟؟؟" و سرش رو هم خيلي با مزه تكون ميده....

الو

به

اه

ماما

بابا

جيز

چي

و كلي اصوات عجيب و غريب ديگه هم به اين ليست اضافه كنين...

 يكي از شيرين كاريهاي جديد پارميدا نشون دادن اعضاي بدنشه

مثلا وقتي ميگيم گوش دو تا گوشهاش رو ميگيره

وقتي ميگيم چشم انگشت تو چشم خودش يا من و بابايي فرو مي كنه ههههه

وقتي ميگيم شكم مي كوبه رو شكمش اصرار هم داره كه لباسش رو بزنه بالا و ...

و

 

 

 

راستي از ماماناي گلي كه برامون پست گذاشتن و اظهار لطف كردن ممنونيم مرسي كه اينقدر به فكر من و پارمي هستين. ما هم خيلي دوستتون داريم گرچه چند وقته كه نشده سر بزنيم به وبلاگ دوستامون.

واي اينو يادم رفت بگم كه پارميدا و دوستاي گل مردادي اش يه تولد دستجمعي يه سالگي هم داشتن كه خيلي عالي بود و بهمون خوش گذشت

 

 

تولد خود پارميدا هم كه ماماني اش و خاله هاش از ساري اومده بود و خيلي خوب بود ولي عكساش تو دوربين خاله است و قراره برامون بفرسته هر وقت رسيد حتما مي ذارم...

 

يه خبر جديد ديگه هم اينه كه پارميدا از نيمه شهريور داره ميره مهد.

فكر كنم فعلا بس باشه تا بعد با عكس هاي جديد بيام و گزارش اين چند وقته رو مفصل بدم

 

 

نوشته شده در ساعت 10:4 توسط مامان میتی |
سه شنبه 1388/02/08
دختر عزیزم عشق مامان و بابا ۹ ماهگی ات مبارک

 

بالاخره روز شمار تولد ۱ سالگی پارمیدا دو رقمی شد چیز زیادی نمونده تا چشم رو هم بذاریم پارمیدا خانم هم یه ساله شده.

این چند وقته همگی حسابی سرمون شلوغ بود. دو هفته پیش هم مامان بزرگ پارمیدا از سفر مکه برگشت. یه عالمه هم برای پارمیدا سوغاتی آورده بود. دست مامانی درد نکنه.

قول داده بودم چند تا عکس بذارم، این هم عکس های جدید پارمیدا :

 

 

 

 

 

 

 

 

و بالاخره پارمیدا خونه خاله مینا:

فعلا بای تا بعد

 

نوشته شده در ساعت 11:12 توسط مامان میتی |
یکشنبه 1388/01/16
 

 وای که چه عیدی بود عید امسال

سال جدید رو من و بابایی و پارمیدا تو خونه خودمون جشن گرفتیم. آخه بالاخره ما هم خونه دار شدیم. به برکت وجود دختر نازم ما هم صاحب خونه شدیم.

عید امسال خیلی پر بار بود، خیلی هم خوش گذشت. دو روز اول رو که به دید و بازدید گذشت. روز سوم سه تایی رفتیم سمنان خونه خاله مینا و عمو رضا. اونجا همه جمع بودن. اولش پارمیدا به خاطر شلوغی یه خورده بهونه گیری و غریبی می کرد ولی بعد یواش یواش عادت کرد. یه سر هم رفتیم دامغان. یکی دو روزی سمنان بودیم و بعد همه به اتفاق رفتیم ساری.

اونجا هم کلی مهمون از مشهد داشتیم، آخه مامان بزرگ پارمیدا می خواست بره مکه برای همین حسابی سرمون شلوغ بود. خلاصه که دخملک ما تو جمع حسابی شیطونی می کرد و بهش خوش می گذشت.

  

راستی تا یادم نرفته بگم که تو این مدتی که پست نگذاشتم یعنی از  ۷ ماهگی پارمیدا تا الان کلی چیزای جدید گرفته یاد گرفته....

دخترم دیگه الان به راحتی چهار دست و پا میره...

 خودش می شینه ....

 از کناره های مبل و میز و همینطور از سر و کول مامان و باباش میگیره و می ایسته ...

از همه مهمتر مامان و بابا  و به به می گه  

یه سری کارا رو هم این عیدی یاد گرفته:

دست میزنه البته نه کاملا (یه دستش رو مشت می کنه و اون یکی رو میزنه رو اون یکی دستش)

نای نای نای می کنه، وقتی آهنگ شاد می شنوه قر میده و کلی ذوق می کنه.... 

و از آخرین دستاوردهای سال جدید یه دندون کوچولوی که البته هنوز کاملا در نیومده  

خیلی دوست داشتم چند تا عکس می گذاشتم ولی الان نمی تونم ولی حتما دفعه بعد دست پر میام....  

  















 

















نوشته شده در ساعت 9:37 توسط مامان میتی |