تبليغاتX
روزشمار نی نی

MySpace Countdowns
Lilypie Second Birthday tickers
دوشنبه 1388/06/30
فكر كنم يه ۴-۵ ماهي هست كه وبلاگ پارميدا رو آپ نكردم.

دخترم منو ببخش آخه اين چند وقته خيلي خيلي سرم شلوغ بود. يه عالمه كار تو اداره و خونه سرم ريخته بود و كلي فكرم مشغول بود. تو اين مدت كلي اتفاق افتاده كه شايد نشه همشون رو توضيح بدم. مهمترين اتفاق تولد يك سالگي پارميدا بود. دخترم حالا ديگه كلي بزرگ شده و كلي كاراي جديد ياد گرفته.....

اول اينكه يه غذا خور حسابي شده و حالا ديگه تقريبا سر سفره كنار مامان باباش ميشينه و اصرار داره كه خودش غذا بخوره .....

دوم اينكه دخترم راه ديگه حالا خودش راه مي ره....

سوم اينكه چند تا كلمه جديد مي گه... كه با مزه ترينش "چيه" است...

هرچي مي بينه ميگه "چيه؟؟؟" و سرش رو هم خيلي با مزه تكون ميده....

الو

به

اه

ماما

بابا

جيز

چي

و كلي اصوات عجيب و غريب ديگه هم به اين ليست اضافه كنين...

 يكي از شيرين كاريهاي جديد پارميدا نشون دادن اعضاي بدنشه

مثلا وقتي ميگيم گوش دو تا گوشهاش رو ميگيره

وقتي ميگيم چشم انگشت تو چشم خودش يا من و بابايي فرو مي كنه ههههه

وقتي ميگيم شكم مي كوبه رو شكمش اصرار هم داره كه لباسش رو بزنه بالا و ...

و

 

 

 

راستي از ماماناي گلي كه برامون پست گذاشتن و اظهار لطف كردن ممنونيم مرسي كه اينقدر به فكر من و پارمي هستين. ما هم خيلي دوستتون داريم گرچه چند وقته كه نشده سر بزنيم به وبلاگ دوستامون.

واي اينو يادم رفت بگم كه پارميدا و دوستاي گل مردادي اش يه تولد دستجمعي يه سالگي هم داشتن كه خيلي عالي بود و بهمون خوش گذشت

 

 

تولد خود پارميدا هم كه ماماني اش و خاله هاش از ساري اومده بود و خيلي خوب بود ولي عكساش تو دوربين خاله است و قراره برامون بفرسته هر وقت رسيد حتما مي ذارم...

 

يه خبر جديد ديگه هم اينه كه پارميدا از نيمه شهريور داره ميره مهد.

فكر كنم فعلا بس باشه تا بعد با عكس هاي جديد بيام و گزارش اين چند وقته رو مفصل بدم

 

 

نوشته شده در ساعت 10:4 توسط مامان میتی |
سه شنبه 1388/02/08
دختر عزیزم عشق مامان و بابا ۹ ماهگی ات مبارک

 

بالاخره روز شمار تولد ۱ سالگی پارمیدا دو رقمی شد چیز زیادی نمونده تا چشم رو هم بذاریم پارمیدا خانم هم یه ساله شده.

این چند وقته همگی حسابی سرمون شلوغ بود. دو هفته پیش هم مامان بزرگ پارمیدا از سفر مکه برگشت. یه عالمه هم برای پارمیدا سوغاتی آورده بود. دست مامانی درد نکنه.

قول داده بودم چند تا عکس بذارم، این هم عکس های جدید پارمیدا :

 

 

 

 

 

 

 

 

و بالاخره پارمیدا خونه خاله مینا:

فعلا بای تا بعد

 

نوشته شده در ساعت 11:12 توسط مامان میتی |
یکشنبه 1388/01/16
 

 وای که چه عیدی بود عید امسال

سال جدید رو من و بابایی و پارمیدا تو خونه خودمون جشن گرفتیم. آخه بالاخره ما هم خونه دار شدیم. به برکت وجود دختر نازم ما هم صاحب خونه شدیم.

عید امسال خیلی پر بار بود، خیلی هم خوش گذشت. دو روز اول رو که به دید و بازدید گذشت. روز سوم سه تایی رفتیم سمنان خونه خاله مینا و عمو رضا. اونجا همه جمع بودن. اولش پارمیدا به خاطر شلوغی یه خورده بهونه گیری و غریبی می کرد ولی بعد یواش یواش عادت کرد. یه سر هم رفتیم دامغان. یکی دو روزی سمنان بودیم و بعد همه به اتفاق رفتیم ساری.

اونجا هم کلی مهمون از مشهد داشتیم، آخه مامان بزرگ پارمیدا می خواست بره مکه برای همین حسابی سرمون شلوغ بود. خلاصه که دخملک ما تو جمع حسابی شیطونی می کرد و بهش خوش می گذشت.

  

راستی تا یادم نرفته بگم که تو این مدتی که پست نگذاشتم یعنی از  ۷ ماهگی پارمیدا تا الان کلی چیزای جدید گرفته یاد گرفته....

دخترم دیگه الان به راحتی چهار دست و پا میره...

 خودش می شینه ....

 از کناره های مبل و میز و همینطور از سر و کول مامان و باباش میگیره و می ایسته ...

از همه مهمتر مامان و بابا  و به به می گه  

یه سری کارا رو هم این عیدی یاد گرفته:

دست میزنه البته نه کاملا (یه دستش رو مشت می کنه و اون یکی رو میزنه رو اون یکی دستش)

نای نای نای می کنه، وقتی آهنگ شاد می شنوه قر میده و کلی ذوق می کنه.... 

و از آخرین دستاوردهای سال جدید یه دندون کوچولوی که البته هنوز کاملا در نیومده  

خیلی دوست داشتم چند تا عکس می گذاشتم ولی الان نمی تونم ولی حتما دفعه بعد دست پر میام....  

  















 

















نوشته شده در ساعت 9:37 توسط مامان میتی |
چهارشنبه 1387/12/07
سلام.

عزیز دل مامان، دختر ناز و قشنگم امروز وارد هشتمین ماه زندگی اش شد. الهی مامان فداش شه. دخترم روز به روز دوست داشتنی تر و تودل برو تر می شه.

عزیز دلم دختر نازنینم کوچولوی من ۷ ماهگی ات مبارک ایشالا ۱۰۰۰ سال زندگی پر از شادی و عشق داشته باشی...  


 

 این هم آلبوم عکس جدید پارمیدا:

 

 
 
 
راستی ما ۵ شنبه رفتیم خونه خاله بهار مهمونی. به خاله بهار و آرین کوچولو حسابی زحمت دادیم. خاله بهار و آرین جون خیلی دوستتون داریم.... مرسی بابت همه چیز...
 
می خواستم امروز عکس های مهمونی رو هم بذارم ولی همراهم نبود پس دفعه بعدی که اومدم حتما می ذارم....
 
فعلا بای  
 
 
 
 








 
نوشته شده در ساعت 11:44 توسط مامان میتی |
چهارشنبه 1387/11/30

سلام

من اسمم پارمیدا است. مامانم میگه این وبلاگ مال توئه. ولی نمی دونم چرا تا حالا نذاشته بود من خودم بیام اینجا و خاطراتمو بنویسم. بیشتر دوستام خودشون تو وبلاگشون چیز می نویسن. ولی فکر کنم مامانم فهمیده که دیگه حالا حسابی بزرگ شدم، به همین خاطره که اجازه داده از این به بعد خودم بنویسم. اما بگم من مثل مامانم بلد نیستم هی عکس بذارم... تازه اگه هی عکس خودمو بذارم مردم فکر می کنن من خیلی خودمو دوست دارم.

  

به همین خاطر به مامانم گفتم خودش هر وقت دوست داشت عکاسامو بذاره اینجا... الان داشت یه آلبوم جدید درست می کرد.  

 

راستی من یه عالمه کارای خوب بلدم:

من حالا دیگه کلی بلدم سینه خیز برم. البته فعلا فقط دنده عقب رو یاد گرفتم. یه بار اونقدر دنده عقب رفتم که رفتم زیر بوفه. مامانم هم به جای اینکه منو در بیاره اومد هی ازم عکس انداخت... (امان از دست این مامانا).

البته بگم تو غلت زدن لنگه ندارم از این سر خونه می رم اون سر خونه. موقع خواب مامانم دو تا بالشت می ذاره دو طرفم تا من وقتی غلت می زنم از تشکم بیرون نرم. ولی جاش میام رو تشک مامان و بابام. (آخه من فعلا پیش مامان و بابام می خوابم. البته بابایی میگه هوا که بهتر شد باید بری تو اتاق خودت).

حالا دیگه خوب می تونم بشینم. مثل قبلنا دیگه هی نمی افتم.

کلی هم غذا خور شدم. حالا دیگه هرچی مامانم بهم میده می خورم. حتی اگه مزه اش رو زیاد دوست نداشته باشم مثل سوپ یا سرلاک. ولی چون مامانم میگه اگه بخورم زودی بزرگ می شم منم به حرفش گوش می دم و می خورم...

یه کار دیگه هم یاد گرفتم ، دو سه روزه دارم تمرین می کنم تا چهاردست و پا راه برم. خیلی کیف می ده . ولی هنوز بلد نیستم دستامو حرکت بدم... ولی با پاهام فشار می دم به زمین بعد یهو گوللله می شم و مجبور می شم بخوابم رو زمین! فکر نمی کردم راه رفتن اینقدر سخت باشه.  

 



دیگه خسته شدم. به مامانم میگم عکسای جدیدمو براتون بذاره. بای بای

 

 



راستی من و مامان فردا میریم مهمونی خونه آرین جون هوراااااااااااااااا







glitter-graphics.com
نوشته شده در ساعت 11:48 توسط پارمیدا |
دوشنبه 1387/11/21
 این هم منحنی قد و وزن دخملم :

myspace layouts images

myspace layouts

 

 

منحنی وزن

 

منحنی وزن

 

 

 

منحنی قد

منحنی قد

 

 

 

نوشته شده در ساعت 10:14 توسط مامان میتی |
چهارشنبه 1387/11/09

يكشنبه تولد ۶ ماهگي پارميدا و تولد .... سالگي مامان پارميدا بود.

myspace layouts codes

myspace layouts

 

بابايي هم يه جشن كوچولوي سه نفري به همين مناسبت ترتيب داده بود و كلي ما رو سورپرايز كرد.  به پارميدا هم فكر كنم حسابي خوش گذشت. چون درسته كه نتونست كيك تولد بخوره ولي تونست باهاش حسابي بازي كنه

 

و بالاخره با ۶ ماهه شدن پارميدا مامانش هم راهي اداره شد

خيلي سخته ولي با كمك بابايي داريم اين دوران رو هم سر مي كنيم. صبحها بابايي از پارميدا نگهداري مي كنه و بعد از ظهرها كه مامان از سركار مياد بابا ميره سركار و نوبت مامان ميشه كه مواظب دخملش باشه..... روزا خيلي دلم براي دخترم تنگ مي شه ولي خيالم راحته كه پيشه بابايي شه. بابايي دوستت داريم بابايي دوستت داريم... گناهي بابايي شبا كه مي ياد خونه خيلي خسته مي شه چون روزا مواظب پارميدا است و بعداز ظهر تا آخر شب هم سركاره..

 

بابايي ايشالا هميشه سلامت باشي ... خيلي زحمت مي كشي ... خيلي دوستت داريم...

 

 

 

نوشته شده در ساعت 12:45 توسط مامان میتی |
پنجشنبه 1387/11/03

سلام ...

اين روزها روزاي آخر مرخصي منه. خيلي ناراحتم چون بعد از اين بايد نصف روزم رو دور از دختر نازم بگذرونم.....

چاره اي نيست بايد باهاش بسازم....بگذريم.

پارميدا هفته آينده ۶ ماهش تمام مي شه و مي ره تو ماه ۷. دختر نازم تو اين مدت كلي چيز ياد گرفته...

الان ديگه با يه خرده كمك مي تونه بشينه. البته يه چيزي پشتش مي ذاريم تا اگه خسته شد و يه وري شد دردش نياد... ولي تقريبا ديگه به كمك احتياجي نداره.

يه چيز جديد هم كه ياد گرفته گير دادن به عينك بنده است. سالي يه بار هم كه يادم مي افته عينك بذارم از دست پارميدا بايد قايمش كنم، وگرنه ....

الان ديگه حسابي به تمام جهات غلت مي زنه (حتي تو خواب)...

بعد هم شروع مي كنه شنا كردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عاشق فرني و حريره بادام طوري كه وقتي كه خوردنش تموم مي شه و مي خواهيم دهانش رو پاك كنيم شروع مي كنه جيغ زدن و گريه كردن، يعني بازم مي خواممممم...

فرني خوردن

ولي

از سوپ خيلي بدش مي ياد. يكي دو بار بهش دادم وقتي مي خوره انگار روغن كرچك ريختي تو دهنش عوق مي زنه از دهنش مي ده بيرون... البته بچه ام حق داره اين سوپ رو به من هم بدن بهتر از اين رفتار نمي كنم...

 

تازگيها هم بس كه شيطوني مي كنه مي ذاريمش تو سبد!!!!!!!!!!!!

:

 

ولي خوب هميشه هم دوست نداره ...

 

و آخرش اينجوري مي شه....

 

 

شما بگين با اين دختر عسل و خوردني من چه جوري مي تونم برم سركار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در ساعت 11:44 توسط مامان میتی |
جمعه 1387/10/20
سلام

خيلي وقته نتونستم بيام و وبلاگ پارميدا رو آپ كنم. تو اين مدت ما يه مسافرت هم رفتيم. دو سه هفته پيش عروسي خاله پارميدا بود. يه چند روزي رفتيم ساري. البته بابا نتونست بياد ولي بعدا اومد و ما رو برگردوند خونه. مامان پارميدا هم اونجا يه سرماي حسابي خورد!!

اما بگم از پارميدا و هنرنمايي هاي جديدش:

پارميدا خانم حالا ديگه اصلا يه جا بند نمي شه. تا ميذارمش زمين شروع مي كنه غلت زدن حتي موقعي كه مي خوام عوضش كنم بايد بزور نگهش دارم. چون تا مي ذارميشم زمين يه غلت  مي زنه و ميره روي شكم، ولي زياد نمي تونه برعكسش رو بره . يعني از روي شكم به پشت به ندرت غلت ميزنه.خانم خانما حالا ديگه تو خواب هم غلت مي زنه. 

سر سفره هم كه مي شينيم شروع مي كنه به كشيدن سفره و اگه جلوش رو نگيريم همه چي رو به هم مي ريزه. بايد يه عكس از اين كارش هم بندازم.

حالا ديگه هرچي دم دستش باشه برمي داره و مي بره طرف دهانش. ديگه مثل چند وقت پيش مجبور نيستم خودم اسباب بازيهاش رو تو دستش بذارم. كه البته چند ثانيه بيشتر هم نگه نمي داشت.

يه هنر جديدش هم كه براي جلب توجهه سرفه هاي الكي شه. خودش سرفه مي كنه و خودش هم به اين كارش مي خنده ناقلاااااا.

غر غر كردن و جيغ زدن هم كلا به هنراي بالايي اضافه شده و اگه چند دقيقه ديرتر بهش توجه كنيم حسابي شاكي ميشه. مثل الان كه تو تختش خوابيده و داره غرغر مي كنه كه برم برش دارم...

يه هفته اي هم هست كه غذا خور شده اين هفته غذا خوردن رو با فرني شروع كرده و از فردا مي خوام براش حريره بادام درست كنم

هفته گذشته من و بابايي با پارميدا رفتيم دكتر. وزنش زياد تغييري نكرده بود فقط ۱۰۰ گرم اضافه شده بود. دكتر گفت اشكالي نداره طبيعيه. ولي بايد غذاي كمكي رو شروع كنيم. براش شربت كلسيم و قطره آهن رو هم تجويز كرد.

 

 

                          

۱. پارميداي كتاب خوان

 

 

۲. باز هم پارميداي كتاب خوان

 

 

 

۳. پارميداي كتاب خور

 

 

 

۴. پارميداي دست خور

 

البته بايد بگم يه پارميداي فرني خور  هم هست ولي چون در آرشيو فعلا موجود نداشتيم عكسش رو بعد مي ذارم... 

 

 

و بدون شرح

 

نوشته شده در ساعت 13:47 توسط مامان میتی |
جمعه 1387/09/08
هوووررراااااااااااااااااااا پارمیدا ۴ شنبه وارد پنجمین ماه تولد شد.

دخترم حالا دیگه حسابی بزرگ شده و روز به روز هم نازتر و قشنگ تر و دوست داشتنی تر می شه. الهی مامان دورش بگرده....

پارمیدا حالا دیگه می تونه جغجغه اش رو دست بگیره و تکون بده...

لباس هاش هم روز به روز براش کوچیکرت می شن مثلا لباسهایی که یکی دو ماه پیش براش یه کم بزرگ بودن الان به سختی تنش می شن. الهی مامان فدای اون دست و پاهای نازش بشه 

 

یکی از هنرهای جدید پارمیدا خانم کشیدن پتو روی سرشه... این کار و برای بازی یه وقتایی هم ناخواسته انجام میده بعدش شروع می کنه اون زیر دست و پا زدن تا یکی به دادش برسه و پتو رو بزنه از رو صورتش کنار...

 

عزیز دلم یواش یواش داره یه صداهایی از خودش در میاره وقتی بازی گوشیش گل می کنه شروع می کنه به حرف زدن تا دل مامان باباش رو حسابی ببره و اگه یه وقتی یه خورده دیرتر بهش توجه کنیم شیرین زبونی اش بیشتر می شه و شروع می کنه به اعتراض و غرغر کردن و اینجاست که یه صداهایی مثل ماماما گفتن در میاره منم دلمو به این خوش می کنم که منظورش منم..... چیکار کنیم دیگه عقده مامان شنیدم داریم ههههههه

 راستی از همه مامانای گلی که ۴ ماهگی پارمیدا رو تبریک گفتن ممنونیم. من و پارمیدا هم بهشون تبریک می گیم به کوچیکترها سه ماهگی شون رو و به بقیه ۴ ماهگی شون رو.

دیروز نتونستم پارمیدا رو برای واکسن ببرم ولی شنبه باید حتما ببرمش. مامانای گل دعا کنید که پارمیدا  هم راحت این واکسن رو تحمل کنه و اذیت نشه.

خوب حالا رسیدیم به بخش عکس:

 

 

                                                            

                                                          

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 13:0 توسط مامان میتی |