سلام
خيلي وقته كه از خودمون خبر نداده بوديم، آخه تو اين يه هفته ده روز خيلي سرمون شلوغ بود. چهارشنبه صبح ماماني و بابابزرگ و خاله مهناز اومدن تهران. مامان بزرگ و اون يكي بابابزرگ هم همون روز صبح از مكه برگشتن. خلاصه روز چهارشنبه واسه خودش روزي بود.......
يك شبنه هم بالاخره تونستيم اسباب كشي كنيم به خونه جديد. بماند
كه چقدر اين وسط همه اذيت شدن. ولي بالاخره جابه جا شديم. حدس بزنيد اولين
جايي كه تو خونه جديد مرتب شد و وسايلش چيده شد كجا بود؟؟؟ معلومه ديگه اتاق
يكي يه دونه ما، پارميدا خانم ![]()
![]()
الهي مامان فداش شه نمي دونين چه اتاق نازي شده. دست ماماني مهربون و گلش درد نكنه حسابي سنگ تموم گذاشته براش. فقط مونده پرده اتاقش كه ماماني قول داده تا قبل از به دنيا اومدن پارميدا براش بدوزه و نصبش كنه. انشاء... پرده اتاق كه آماده شد يه عكس از اتاق پارميدا مي ذارم.
تا فرصت هست بذارين از ماماني و خاله مهناز كه اومدن تو اسباب كشي بهمون كمك كردن حسابي تشكر كنم. طفلي ها خيلي اذيت شدن.
![]()
ماماني و خاله مهناز يه دنيا ممنون ![]()
![]()
ماماني و خاله مهناز فرداي اسباب كشي برگشتن ساري تا يه خورده كارهاشون رو سروسامان بدن. ماماني هم قول داده كه براي پنجره هاي خونه جديد به خصوص اتاق پارميدا پرده هاي قشنگ بدوزه و بياره. ايشالا شنبه دوباره برمي گرده.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو اين چند روزي كه درگير اسباب كشي بوديم بابامرتضي مريض شد. من هم كلي كمر درد و پادرد داشتم. كلي هم پاها و دستام ورم كرده.
ديروز هم رفتم دكتر. خدا رو شكر پارميدا خوبه خوب بود. روز دقيق
تولد پارميدا هم مشخص شد. تولد پارميدا خانم يكشنبه (۶/۵/۸۷) است. خانم
دكتر بهمون گفت ساعت ۲ بعدازظهر با بابايي بريم بيمارستان.![]()
با اين حساب تا تولد پارميدا فقط ۴ روزه ديگه مونده. ![]()
![]()
خدا يا شكرت تا چهار روز ديگه دختر نازم رو مي تونم بغل كنم و
صورت ماهش رو ببوسم. ![]()
![]()
















